تبليغاتX
عشق

















عشق

آمد و آتش به جانم کرد و رفت......با محبت امتحانم کرد و رفت


شاخه گل سرخ را

از گلستان کوچک قلبم تقدیم تو می کنم

و با تمام وجود می گویم

دوستت دارم .


نبودی من برایت گریه کردم
برای غصه هایت گریه کردم
من امشب بغض تلخم را شکستم
نشستم بی نهایت گریه کردم
چو در پسکوچه های چشمم امشب
ندیدم رد پایت گریه کردم
تو کوهم بودی و هستی کجایی
که من برشانه هایت گریه کردم
بگو ای آسمان با او که امشب
به یادش پا به پایت گریه کردم
چو بودی گریه میکردی به حالم
نبودی من به جایت گریه کردم


دوستت دارم قناری

دلم برات تنگ شده .

خدا پشت و پناهت باشه هر دم

دلم تنگ است دلم تنگ است ازین غم.

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت19:38توسط مسعود | |


تو را دوست دارم
و وقتي تو نيستي غمگينم
و به آسمان آبي بالاي سرت
و اختراني که تو را ميبينند رشک ميبرم
تو را دوست دارم
وآنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند
و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام
چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم
حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم
زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند
مي دانم که دوستت دارم
اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند
و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند
زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست.



دوستت داررررررررررم.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت14:46توسط مسعود | |

سلام 

اميدوارم حالت خوب خوب خوب باشه

اين همه نابغه هامون رفتن سعدي .حافظ .زكرياي رازي. ابن سينا

منم اين روزا حال خوشي ندارم

هي ي ي ي ي چقدر دلم گرفته چقدر حالم بده چقدر دلم تنگه

اصلا ميدوني چه مرگمه؟؟؟؟ عاشقتم ديوونتم دربه درتم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآتنا دددددددددددددلم به خدا نميتونم نميتونم نميتونم

به همون خدايي كه بالا سرته دارم رواني ميشم روز و شب دائم به يادتم

دائم نگاهت جلو چشامه حتي تو خواب.

چي بگم؟ اصلا به كي بگم؟ چيكار كنم؟ چيكار ميتونم كنم؟

ميدوني اين ما كه آمد ۲سال كامل شده كه اين وبلاگ رو واست ساختم؟

آتنا اينهمه بهت گير دادم چادري شي گفتي نه نه نه

گفتم بذارم تا خودت به اين نتيجه برسي

آتنا هنوزم نظرم همونه من همون مسعودي هستم كه از چت نظراتشو ميگفت

به هيچ وجه نخواستم كه بري دانشگاه ولي از طرفي نميتونم جلوي پيشرفتت رو بگيرم

خواهشي كه ازت دارم اينه كه اگه سمنان قبول نشدي نخوني

 التماس ميكنم نخوني حتي اگه خانوادت موافق باشن

راستي راستي دست به ابروهات نزني

تا خونه باباتي نبايد اين كارو كني اگه همه دوستاتم ابرو گرفتن تو وسطشون

نبايد بگيري چون واسه من با بقيه فرق داري

واسه خودتون مد كردين خيلي چيزارو خلاصه بگم روزي كه برگشتم دوست دارم

مثل روزي كه ازت جدا شدم باشي

اينم بدون كه اگه به دستت بيارم آسون به دست نياوردمت واست بهترين ميشم

اي ي ي ي ي خداااا يعني اون روز ميرسه؟؟؟

وبت رو هر ماه آپ ميكنم مال خودمم همينطور مال منم كه واسه توه ديگه

خواهشم ازت اينه اگه آمدي و اين مطالب رو خوندي به حرفم گوش كن بدت رو نخواستم و نميخوام

برو دكترت دوباره آزمايشاتي كه واسه ديابتت هست رو بده نگرانتم دلواپسم آتنا

درسته رابطه اي نمونده ولي بيشتر از قبل نگرانتم بيخبرم ازت فقط ميخوام اينو بدوني واسم خيلي سخته خيلي

هرچي ميتوني مراقب خودت باش اگه يه مر از سرت كم شه خودت ميدوني

دوستت دارم آتنا كمتر از خدا بيشتر از خودم.



دوستت دارم

 

اگر

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت15:7توسط مسعود | |


پری ناز کوچولو رفتی خونم شده ویرون.....دلم از بی کسی خونه نمیتونم که بخونم

حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه.....اون که رفته دیگه رفته نمیخواد دیگه بمونه

نمیخوام که باز بیایی اون چشاتو من ببینم......خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم

نمیخوام که باز بیایی توی تاریکیم بسوزی......آخه حیفه تو عزیزم که با من با من بمونی

عزیزم سرت سلامت هرجا رفتی هرجا هستی.....برو که دنیا دو روزه قلب تو هیچوقت نسوزه

نازنین اینو نخوندم که تورو گریون ببینم.....الهی برات بمیرم اشکتو هیچوقت نبینم

عزیزم اینو میخونم که دلم آروم بگیره.....آخه طفلکی میسوزه طفلکی بی تو میسوزه

پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود.....نگو سرنوشت نوشته سهم من از تو همین بود

عزیزم غمت نباشه برو که روبه رو نوره.....برو ما تنها می شینیم واسه ی عشقت میمیریم



+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت14:26توسط مسعود | |

حیف نمی شه بمونی کنارم من که جز تو کسی رو ندارم

کاش که پیشم بمونی یه لحظه این یه لحظه به یک عمر می ارزه

توی چشمام نگاه کن یه رودِ این چشا بی تو عاشق نبوده

من نمی خوام که با غم بسازم من نمی خوام به اشکام بنازم

آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی

تو میری و  رفتنتو می بینم باز به تماشای افق می شینم

میریو آتیش می کشی به جونم ترانه هامُ واسه کی بخونم

آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی.



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت22:16توسط مسعود | |

 


 اسمت را برای دلخوشی می خوانم

دلت را برای عاشقی می خواهم

صدایت را برای شادابی می شنوم

دستت را برای نوازش می خواهم

و پایت را برای همراهی می خواهم

عطرت را برای مستی می بویم

خیالت را برای پرواز می خواهم

و خودت را نیز برای پرستش.


دوستت دارم نازنینم


+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت10:59توسط مسعود | |

       امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم.

      پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم

      و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند

      و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

     شاعر مي شوم

     به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم

      و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام.

     شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم

      و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

     از تمام غصه هايي که  پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند

     درمي يابم که شاعران بي قرارند.

      بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي

      که  ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.

     شاعران تنهايند.

      اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم

      از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.

     پس من هم شاعر بودم.

      از همان روزي که  خانه خاکي را بر گل ها و سنجاقکهاي روي زمين ترجيح دادي.

      از همان روزي که چشم هايت را بستي و مهمان خاک  گشتي

      و همه اينها يک بهانه دارد

    بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود.



+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت14:47توسط مسعود | |

عشق يعني چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست
و چون برف ذوب شدن به غم هاي دوست
دوست خوبم تولدت مبارك

...


روزي كه به دنيا اومدي داشت باروون ميومد اما اون روز هوا اصلا ابري نبود. اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه مي كردن چون يكي ازشون كم شده بود... تولدت مبارک


روز ۲۲/۱۰/۸۷ سالروز ظلوع زندگیت را تبریک میگویم

سلام آتنا جان امیدوارم خوب باشی میدونم دیر رسیدم آپ کنم منو ببخش

دیر رسیرن بهتر از هرگز رسیدن است... الان میونی چقدر از هم فاصله داریم؟؟؟

یه عالمه ...خیلی دلم واست تنگ شده احساس غریبی دارم... از همین جا

می بوسمت و از ته دل فریاد میزنم دوستت دارم.

تولدت مبارک.


 

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت14:35توسط مسعود | |


سلام به بهترینم

امیدوارم حالت خوب باشه.....

امشت کلی باهات حرف زدم کاش بدونی چه زجری از دوریمون میبینم دلم خیلی گرفته

الان هم رفتی دسته ببینی انشاا... هر نیتی تو دلت هست بهش برسی...

کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه میخوام ...کاش بدونی این حسرت ها چه کرده با روز و شبام

آتنا من بدون تو هیچکس نیستم ...بدون تو زندگی واسم محاله...

من عاشقتم دوستت دارم حتی بیشتر از اونی که فکرش رو کنی

دلم خیلی گرفتس کاش پیشم بودی کاش میتونستم که دستاتو بگیرم

همون دستهایی که میدونم الان یخ کرده.

دو تا نامه داری که دستم مونده معلومم نیست کی بتونم ببینمت

فردا دارم میرم واسم دعا کن که با نتیجه برگردم .

آتنا هییییییییییچکس نمیتونه تورو ازم بگیره چشم هرچی حسوده کور بشه

ما با هم همسفریم نه واسه یه روز نه واسه دو روز واسه همیشه تا همیشه

من کاملا درکت میکنم شرایطی که داری رو هم درک میکنم

آتنا دووووست دام

منو ببخش.

قربانت مسعود.


+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت22:7توسط مسعود | |


تو  ،

خوشبختی منی ...

با تمام غصه ها

با تمام رنج های دوری ات ،

همه چیز را

تحمل می کنم  !

به خاطر رسیدن به تو

همه چیز را

 تحمل می کنم  !

به خاطر روزی که

همه اینها را

فراموش خواهم کرد ...


+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت21:55توسط مسعود | |

گناهی ندارم
ولی قسمت اینه
که چشمای کورم
به راهت بشینه
برای دل من
واسه چشم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات
کسی در نیاورد
که هر کی
تورو خواست
یه روزی بد اورد
برای دل من
واسه چشم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم
واسه من که
بر عکس کار زمونه
یکی نیست که
قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم
ولی قسمت اینه
که چشمای کورم
به راهت بشینه
هنوزم
زمستون به یادت بهاره
تو قلبم
کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم
ساز نا سازگاره
سکوتم به جز تو
صدایی نداره
تو خواب و خیالم
همش فکر اینم
که
دست.ا.ت.و بازم
تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب
پریدم که بازم
با چشمای کورم
به راهت بشینم
سر از کار چشمات
کسی در نیاورد
که هر کی
تورو خواست
یه روزی بد اورد
برای دل من
واسه چشم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم.


پیش تو رو سیاهم تو بگذر از گناهم ندامتو تو دیدی تو عالم نگاهم....

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت18:41توسط مسعود | |

 با اون نگاه گرمت ، توی قلب من نشستی ، تو یه احساس قشنگی تو خود آرزو هستی تو یعنی اوج یه رویا ، بی نیاز از همه اما من واست غرق نیازم ، لبریز از عشق و تمنا ، وقتی قهر می کنی قلبم می کنه پا در میونی ، قهر و آشتیات قشنکه تو که از ما بهترونی ، می گی تنها تو به چشمم تو فقط این جوری هستی ، تو می گی دید من اینه ، خب خودت بگو کی هستی ؟ نگو یه ادم ساده ، واسه من فرشته ای تو مثه واژه های نابی توی هر نوشته ای تو ، نه سیاهی ، نه سفیدی تو خود رنگین کمونی ، تو هوایی ، نفسی تو ، می میرم اگه نمونی تو مثه معجزه هستی واسه من از همه سرتر ، تو به من بخشیدی خوبم با نگات یه حس برتر ، تو نگات عاشقونس ، خیلی خیلی مهربونی تو بتی من بت پرستم ، با توام ابرو کمونی ، تو یه غصه قشنگی واسه چشمام لالایی همه خوبیارو داری.

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت0:58توسط مسعود | |

عشق نمی پرسه اهل کجايی، فقط مي گه تو قلب من زندگی می کنی. عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط مي گه هميشه با من هستی. عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط مي گه: دوستت دارم.



+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت18:54توسط مسعود | |

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

 

 

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

هرگز قلبم را نمی شکستی

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

 

 

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای.

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را... قلبت را... حرفت را...

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.

 

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی

ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .



+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت18:40توسط مسعود | |

 

کوله بار آرزو هات روی دوشت٬ تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی ٬متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی٬ زندگیت رو پای دلدادگی دادی

هرجاکه دیدی چراغی پر فروغه ٬تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق و خسته و غمگین و پریشون٬ دل بی کس دلکه بی سر و سامون

دل زخمی دل تنها و تکیده٬ دل گریون من و ای دل گریون

کوله بار آرزو هات رو کی دزدید٬ دل دیوونه به گریه هات ٬کی خندید

عاشق و خسته و غمگین و پریشون دل بی کس دلکه بی سر و سامون

تو رو با قول و قرار تنها گذاشتن٬ اونا که لیاقت عشق رو نداشتن

                       تک وتنهایی و با پای پیاده ٬متاسفم برات ای دل ساده.



 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت2:4توسط مسعود | |

من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم


+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت14:0توسط مسعود | |

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را


 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت13:50توسط مسعود | |

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
.



+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت1:59توسط مسعود | |

در آخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست
.
و به آرامي از من فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي
.
من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
آسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.


 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت1:38توسط مسعود | |

چه بگویم از خود؟                                    چه بگویم از تو؟         

           از غم تنهایی ...                                     از غم بی فردایی ...             

همه را گرد قفس می بینم

       ولی افسوس که خود را در کنج قفس     

     چه بگویم از صبح؟                                  چه بگویم از شب؟         

    که در این دنیا نه صبحش معلوم  

 و شبش ناپیداست ...

 من چه دارم از خود؟                                دل ماتم زده بی فردا ...

         من چه دارم از تو؟                                  غم تنهایی و عشقی رسوا ...

و در آخر چه بگویم؟ که هیچ ...

نیست درمانی برای این درد  

+نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت3:22توسط مسعود | |